سفارش تبلیغ
صبا ویژن
کافه بی خوابی
درباره وبلاگ


من نه عاشق هستم ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم هستم و تنهایی یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد من خودم هستم و یک دنیا ذکر که درونم لبریز شده از شعر حقیقت جویی من خودم هستم و هم زیبایم من خودم هستم و پا بر جایم من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم عاری از عاطفه ها تهی از موج سراب دورتر از رفقا خالی از هرچه فِراق من نه عاشق هستم نه حزین ِ غم ِ تنهایی ها من نه عاشق هستم ونه محتاج نوازش یا مهر من دلم تنگ خودم گشته و بس مَنِشینید کنارم پیِ دلجویی و خوش گفتاری که دلم از سخنان غم و شادی پر شد من نه عاشق هستم ونه محتاج ِ عشق من خودم هستم و مِی با دلم هستم و هم سازیِ نِی مستی ام را نپرانید به یک جمله

لوگو
من نه عاشق هستم 
ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
 من خودم هستم و تنهایی یک حس غریب 
که به صد عشق و هوس می ارزد
 من خودم هستم و یک دنیا ذکر
که درونم لبریز شده از شعر حقیقت جویی 
من خودم هستم و هم زیبایم 
من خودم هستم و پا بر جایم
 من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم 
عاری از عاطفه ها
 تهی از موج سراب
 دورتر از رفقا 
خالی از هرچه فِراق 
من نه عاشق هستم نه حزین ِ غم ِ تنهایی ها 
من نه عاشق هستم ونه محتاج نوازش یا مهر
 من دلم تنگ خودم گشته و بس 
مَنِشینید کنارم پیِ دلجویی و خوش گفتاری
 که دلم از سخنان غم و شادی پر شد
 من نه عاشق هستم ونه محتاج
 ِ عشق من خودم هستم و مِی با دلم هستم و هم سازیِ نِی
 مستی ام را نپرانید به یک جمله



آمار وبلاگ
بازدید امروز: 18
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 23410






 
سه شنبه 91 تیر 27 :: 3:46 عصر :: نویسنده : عطیه

یک فنجان چای داغ


درجهنم یک ظهرتابستانی


درکنارتو


به تمام یخ در بهشت های دنیا می ارزد.....




موضوع مطلب : تو
جنم
یخ در بهشت
دوشنبه 91 تیر 26 :: 10:36 صبح :: نویسنده : عطیه

 

آمده?ام که سر نهم عشق تو را به سر برم


ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم


آمده?ام چو عقل و جان از همه دیده?ها نهان


تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم


آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم


آمده?ام که زر برم زر نبرم خبر برم


گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن


گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم


اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم


اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم



آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند


پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم


گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود


تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم


آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد


و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم


در هوس خیال او همچو خیال گشته?ام


وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم


این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من


گفت بخور نمی?خوری پیش کسی دگر برم

 

باصدای:روزبه نعمت اللهی




موضوع مطلب :
چهارشنبه 91 تیر 21 :: 2:36 عصر :: نویسنده : عطیه

آقا اجازه!

آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!

قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

 

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان

دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!

 

قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!

اصلا به این نوشته بگویید «داستان»

 

من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین

از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!

 

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر

باران بیار و باز بباران از آسمان

 

 اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!

 آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!

 

«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»

یا زیر دستهای نجیب تو در امان!

 

آقا اجازه!............................

.......................................!

 

باشد! صبور می شوم اما تو لااقل

دستی برای من بده از دورها تکان...

 

آقا اجازه! خسته‌ام از این همه فریب

از های و هوی مردم این شهر نانجیب

 

آقا اجازه! پنجره‌ها سنگ گشته‌اند

دیوارهای سنگی از کوچهِ بی نصیب

 

آقا اجازه! باز به من طعنه می‌زنند

عاشق ندیده‌های پر از نفرت رقیب

 

«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می‌کنند

«فرهاد»های کینه پرست پر از فریب

 

آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود

«آدم» نمی‌شویم! بیا: ماجرای «سیب»!

 

باشد! سکوت می‌کنم اما خودت ببین ... !

آقا اجازه! منتظرند اینهمه غریب ....

 




موضوع مطلب :
چهارشنبه 91 تیر 21 :: 2:33 عصر :: نویسنده : عطیه

هوای تازه، هوای خنک، هوای لطیف ‏

سفارشی کن و با پیک بادپا بفرست ‏

‎‎به عده‌ای که ز ما بهترند قدری پول ‏

‎برای ما که علیلیم دست و پا بفرست‏

‎‎دوباره تربت ما مثل روستا شده است ‏

مباشران خودت را به روستا بفرست‏

‎‎به کافران که تو را بنده نیستند عذاب ‏

برای ما که خدا بنده‌ایم جا بفرست‏

‎برای خیل پسرهایمان کمی غیرت ‏

‎به دختران دم بختمان حیا بفرست

‎برای این که به دریوزگی نینجامد ‏
به بندگان گداگشنه‌ات غذا بفرست ‏


‎‎سراغ مادرشوهر به جای عزرائیل ‏

موافقت کن و یکبار هم مرا بفرست‏

‎‎اگر مرا نفرستادی و صلاح نبود

به جای بنده محبت کن و وبا بفرست‏

‎اگر در اول صف ایستاده‌ام بی‌جا ‏

بگیر دست مرا و به انتها بفرست ‏

‎‎به من اجازه بده روزه را ادامه دهم ‏

‎به آن که حق مرا خورده، اشتها بفرست ‏

‎برای خانة حاجی دو تخته فرش نفیس ‏

برای ما که فقیریم، بوریا بفرست ‏

‎‎شبانه سهم مرا بار اشترانت کن

ولی تو را به خدا بی‌سروصدا بفرست‏

‎اگر نیاز ندیدی مساعدت بکنی‏

‎موافقت کن و یک آسمان بلا بفرست ‏

‎‎قبول، بین زن و مرد فرق بسیار است

به من یکی بفرست و به او دو تا بفرست ‏

‎همیشه یک تن سالم نیازمند هواست ‏

یکی از این دو خدایا بگیر یا بفرست!‏

 

شعر از:فرشته خدابنده

 

برگرفته از وبلاگ سایه سار سپیدار




موضوع مطلب :
سه شنبه 91 تیر 20 :: 1:6 عصر :: نویسنده : عطیه

 

ای قسمت من از قسم والقلم و نون !

دوشیزه دیوانه من! جوجه مجنون !

 

ای هرم نگاهت سبب گرمی بندر !

شیرین پریشان من ای قند قلندر !

 

ای آخرت و حال من ای آخر اول !

سیب ازلی پیش تنت میوه تنبل !

 

ای یک شبه دیوانه شدن از برکاتت !

دیوان غزل حاصل حمد حرکاتت !

 

زنجیر شما بر من بی دین همه نعمت !

« زن_ جیره» ! دلخواه من از این همه نعمت !

 

ای خاتمه برتری کوه بر انسان !

پایان خوش سلطه اندوه بر انسان !

 

ای مهر تو چون مادر و قهر تو چو کودک !

تا بوده ندیده است کسی مثل تو کودک !

 

ای ماهی قرمز تو کی از آب پریدی ؟
رویای مرا دیدی و از خواب پریدی ! ؟

 

بادی ! ؟ که از این راه پر از خاک گذشتی ؟

یا آب ؟ که از این همه گل پاک گذشتی ؟

 

چون خنده ای آهسته به لبهام نشستی !

بی داشتن دانه در این دام نشستی !

 


زنجیر مرا از کف تقدیر گرفتی

مستی به من آموخته تخدیر ، گرفتی !

 

دیدم که نگاهت غم در این نشاط است !

گیسوی تو مجموعه ی پلهای صراط است !

 

تا دست به دستت زدم از برق پریدم

خورشید تو را دیدم و تا شرق پریدم !

 

دیدم عرق شرم دو تا سیب رسانده !

آتش به گلستان تو اسیب رسانده !

 

آنگونه که آدم هوسش را ز زن آموخت

چشم تو به من شیوه شیطان شدن آموخت !

 

«شمسم» شدی و «مولویم» کردی و رفتی !

با چند غزل «منزوی» ام کردی و رفتی !

 

چشمان تو درویش شد و شور به من داد

در پنجه ام آتش زد و تنبور به من داد !

 

ناگاه به هم ریخت فعول و فعلاتم !

من مشتعلٌ مشتعلٌ مشتعلاتم !

 

سوگند به خالت که نه « هندی» نه «عراقی» است

مستی سیهم چشم سیاه تو چو ساقی است !

 

هیچ آیینه در حسن تو تاثیر ندارد

یک بیت نیازی به دو تفسیر ندارد !

 

 

 

این بار من از راه پر از خاک گذشتم

چون چشمه ای از این همه گل پاک گذشتم !

 

پا پرسه زد و ساقه ی باریکترم کرد !

هر سو که دویدم به تو نزدیکترم کرد !

 

ای کعبه قایم شده ! پنهان شده « ماه» ها !

در جستجویت گیج شده «قبله نما» ها !

 

آموخته بود عشق به من گم نشدن را

آلوده حرف کف مردم نشدن را !

 

با هدیه ناچیز به پای تو رسیدم

از «سر» که گذشتم به «سرا» ی تو رسیدم !

 

مخمور نو آموخته را مست خودت کن

انگشتر خود ساخته را دست خودت کن !

 

یاری کن از این خاک به پرواز در آیم

چون چلچله ای پاک به پرواز درآیم !

 

چون چلچله بر روی چنارت بنشینم !

با «اشهد ان» «دل» به منارت بنشینم !

 

با هلهله احرام ببندم به «صفا» یت

بشتاب به معشوق بخوانم به هوایت !

 

در حال دویدن به طواف تو بمیرم

سیمرغ شوم در دل قاف تو بمیرم !

 

شعر:غلامرضاطریقی

متن خوانده شده با صدای بهنام تشکر دربرنامه تلویزیونی رادیو هفت

(کلیپ شعرخوانی موجود است)

 

برگرفته از وبلاگ:

http://mahnoosh-shams.blogfa.com





موضوع مطلب :
1   2   3   >